عطار نیشابوری در تذکره الاولیا نقل می کنه :

"چون منصور حلاج را بردند تا بر دار کشند یکی از یارانش، گریان و مویان پرسید، عشق چیست؟

منصور لبخندی زد و گفت : امروز بین، فردا بین و باز پسین فردا بین.

پس در آن روزش بکشتند و دیگر روزش بسوختند و روز سوم خاکسترش بر باد دادند.