یلدا و پاییز
خواستم از شب یلدا و پاییز دل انگیز بنویسم، اما حیفم اومد از دستنوشته دوست و همکارم سید مرتضی براحتی بگذرم. ضمن اینکه این شب زیبا و پرخاطره رو بهتون تبریک میگم، دعوت میکنم مطلب ایشون رو بخونید. راستی نظر هم فراموش نشه.
من بامداد آخرین روز پاییزم
من هنوز پاییزم اما،
به خزان رسیده ام
من پیرترین پاییز امسالم
من بامداد آخرین روز پاییزم
من با عشق آمدم...
اما نه،
این عشق بود که با من جوشید
من سرپناه عشق بودم وقتی،
عشاق به غیر خجالت و شرم
زبان دیگری نمی شناختند
من زبان هنر را آفریدم،من!
من که :
بامداد آخرین روز پاییزم
من از آمدن سرشار بودم
من لبریز وصل بودم
وقتی جدایی
بین برگ و درخت
قضاوت می کرد
من بامداد آخرین روز پاییزم
وقت رفتن آمده است
باید رفت
رفتن،حکایت من است
رفتن حکایت شماست
باید رفت
رفتن حکایت ماست
با سلام