آن که شب های مرا مهتاب داد روز اول گفت بابا آب داد
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاويرميز پر از غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي پسرک نقاشي ساده و کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند.یکي از بچه ها گفت: "من فکر ميکنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر پسرک رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است؟پسرک در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست.معلم به ياد آورد از وقتي که پسرک پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند.یکي از بچه ها گفت: "من فکر ميکنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر پسرک رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است؟پسرک در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست.معلم به ياد آورد از وقتي که پسرک پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت14:34توسط محمد درخشنده |


