کودک و خدا
کودك نجوا كرد : خدایا با من حرف بزن. مرغ دریایی آواز خواند، كودك نشنید.
سپس كودك فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.رعد در آسمان پیچید ، اما كودك گوش نداد.
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت : خدایا بگذار ببینمت.ستاره ای بدرخشید ولی كودك توجه نكرد.
كودك فریاد زد : خدایا به من معجزه ای نشان بده.ویك زندگی متولد شد ، اما كودك نفهمید.
كودك با نامیدی گریست.خدایا با من در ارتباط باش بگذار بدانم اینجایی.بنابراین خدا پایین آمد و كودك را لمس كرد ولی کودک پروانه را کنار زد و رفت…

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت14:39توسط محمد درخشنده |


