تبليغاتX
روزنامه دیواری

روزنامه دیواری

یک وبلاگ کاملا آزاد و بیطرف
آتش اميد
تنها بازمانده ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد. او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.

سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارايي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود. متاَسفانه بدترين اتفاق ممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.

از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد: "خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"



صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد. كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد: "شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"

آنها جواب دادند: " ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم."

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت21:25توسط محمد درخشنده |
آن که شب های مرا مهتاب داد روز اول گفت بابا آب داد
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاويرميز پر از غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي پسرک نقاشي ساده و کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند.یکي از بچه ها گفت: "من فکر ميکنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر پسرک رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است؟پسرک در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست.معلم به ياد آورد از وقتي که پسرک پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او می آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت14:34توسط محمد درخشنده |