شنونده های رادیوهای ورزش و پیام و همه دوستای خوبم میدونن بنده دو ماه غیبت داشتم. راجع به دلیل این موضوع صحبت نکرده بودم اما امروز بنا به پیشنهاد دوست مهربون و البته جدیدم آرش عزیز تصمیم گرفتم چند سطری راجع به این غیبت بنویسم. البته توضیحات بیشتر رو میتونید توی وبلاگ آرش بخونید.
همیشه یه دنیا سئوال همراهم بود که کی بزرگ میشم؟ چطور بزرگ میشم؟ وقتی بزرگ بشم باید با آدم کوچیکا چه تفاوتهایی داشته باشم؟ و یه عالمه سئوال و چرای دیگه...
قبل از اعزام شدن تصور نمیکردم سربازی اینطوری باشه اما با شرایط و اتفاقاتی روبرو شدم که دیدم واقعا پا به دوره ای سرنوشت ساز و پر از تجربه گام گذاشتم. دوره ای که به گواه همه اونایی که قبلا تجربه کردن ، آخرین فرصت واسه اینه که بچگی کنیم و آخرین آوردگاه خداحافظی با عالم کودکیست.
حدود دو ماه در یه محیط کوچیک با صد نفر آدم که هر کدوم یه دنیا حرف و نظر و عقیده و طرز تفکر و حتی ایدئولوژی به همراه داشتن زندگی کردیم.
با هم خندیدیم ، با هم گریه کردیم ، با هم جشن گرفتیم ، با هم کار کردیم ، با هم خوندیم و با هم خوبیها و بدیهای آدما رو دیدیم.
قصه مون هم آدمای خوب داشت ، هم شخصیتای بد و هم کاراکترای خنثی
قصه مون هم سلامت داشت و هم بیماری
قصه مون هم سرما و سوز و درد داشت و هم گرما و ساز و آرامش
قصه مون هم فراق داشت و هم وصال و هم قدر وصل رو دونستن
قصه مون هم دیدن خوبیها داشت و هم چشم پوشی از بدیها.
بله ، دو ماه تجربه های قشنگ واسه اینکه باور کنیم بزرگ شدیم و بزرگترا چه فرقی با ما کوچیکترا دارن . راستی من دیگه بزرگ شدم . پس باید حرفمو پس بگیرم و باید بگم حالا فهمیدم ما بزرگترا چه فرقی با کوچیکترا داریم.
خوشحالم تو این دوماه کلی دوست پیدا کردم که توی موقعیت های مختلف صداقتشونو توی رابطه هاشون بهم ثابت کردن.
خوشحالم توی این دوماه قدر و منزلت خانواده رو بیشتر شناختم.
خوشحالم توی این دوماه قدر همکارانم رو بیشتر دونستم.
و خوشحالم این دوماه توی خیلی موارد چشامو بازکرد.
خدایا متشکرم

يک شب که مداد رنگي ها…توي سياهي کاغذ گم شده بودند…مداد سفيد تا صبح کار کرد…ماه کشيد…مهتاب کشيد…و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد…صبح توي جعبه ي مداد رنگي…جاي خالي او…با هيچ رنگي پر نشد.


