خسیسی دوست خویش را به خانه دعوت کرد و گفت : بیا تا با هم نان و نمکی بخوریم.
مرد گمان کرد که تعارف کرده و غذایی لذیذ در کار است . با او رفت . اما میزبان بر نان و نمک هیچ نیفزود و بر سر سفره همان ها ر ا آورد .
در این هنگام فقیری بر در خانه کوفت و تقاضای غذایی کرد . مرد خسیس فریاد زد که دور شو و گرنه سرت را خواهم شکست .
میهمان فقیر را گفت : به راه خود رو که اگر راستی نویدش در بیم دادنش نیز می دانستی هرگز بر در خانه اش نمی آمدی .
امروز چهارم مرداده و من سالی دیگر از زندگیم را تجربه می کنم.
شاید هر کدام از ما وقتی روز تولدمان می آید به این موضوع می اندیشیم که تا امروز چه کردیم و از اکنون چه باید بکنیم؟راستی چرا به این راحتی از فرصت ها میگذریم و به این سادگی به جای فرصت سازی فرصت سوزی میکنیم؟
خیلی از ما به دنبال آرزو های محال و اهداف دور از دسترس میگردیم و همین سنگ بزرگ نشانه نزدنمان میگردد.

