فرشته و فراموشکاری
فرشته تصميمش را گرفته بود ، پيش خدا رفت و گفت: خدايا ، ميخواهم زمين را از نزديک ببينم.
اجازه ميخواهم و مهلتي کوتاه. دلم بيتاب تجربهاي زميني است.خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بالهايم را اينجا ميسپارم ، اين بالها در زمين چندان به کار من نميآيد.
خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشتهاي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه ميدارم ،
اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا خاک زمينم دامنگير است.
فرشته گفت: باز ميگردم ، حتما" باز ميگردم ، اين قولي است که فرشتهاي به خداوند ميدهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشتهء بيبال تعجب کرد.
او هرکه را ميديد ، به ياد ميآورد. زيرا او قبلا" در بهشت ديده بود.
اما نفهميد چرا اين فرشتهها براي پس گرفتن بالهايشان
به بهشت بر نميگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.
و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشتهء
دور و زيبا به ياد نميآورد ، نه بالهايش را نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت
اجازه ميخواهم و مهلتي کوتاه. دلم بيتاب تجربهاي زميني است.خداوند درخواست فرشته را پذيرفت.
فرشته گفت: تا بازگردم بالهايم را اينجا ميسپارم ، اين بالها در زمين چندان به کار من نميآيد.
خداوند بالهاي فرشته را بر روي پشتهاي از بالهاي ديگر گذاشت و گفت: بالهايت را به امانت نگاه ميدارم ،
اما بترس که زمين اسيرت نکند زيرا خاک زمينم دامنگير است.
فرشته گفت: باز ميگردم ، حتما" باز ميگردم ، اين قولي است که فرشتهاي به خداوند ميدهد.
فرشته به زمين آمد و از ديدن آن همه فرشتهء بيبال تعجب کرد.
او هرکه را ميديد ، به ياد ميآورد. زيرا او قبلا" در بهشت ديده بود.
اما نفهميد چرا اين فرشتهها براي پس گرفتن بالهايشان
به بهشت بر نميگردند. روزها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چيزي را از ياد برد.
و روزي رسيد که فرشته ديگر چيزي از آن گذشتهء
دور و زيبا به ياد نميآورد ، نه بالهايش را نه قولش را.
فرشته فراموش کرد. فرشته در زمين ماند.
فرشته هرگز به بهشت برنگشت
+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت18:41توسط محمد درخشنده |


